خرید بک لینک
یکی از تصویرهایی که این روزها بهش فکر میکنم تصویر 19 سالگیمه. روزهایی که محل کارم امیرآباد بود. اولین جایی که شروع به کار کردم. یادمه صبح زود تو خیابون انقلاب قدم میزدم و بالا میرفتم. یادمه کافه سیاه سفید کنار سینما سپیده تازه داشت صندلیهاشو برمیگردوند پشت میزها و هنوز ساعت کاریشون شروع نشده بود و من میرفتم میشستم و هات چاکلت سفارش میدادم... یادمه دستامو دور هات چاکلت صبح زود حلقه میکردم و رو به خیابون میشستم و به آیندم فکر میکردم... اون روزها نمیتونستم به امروزم نگاه کنم ولی امروز همش تصویر اون روزهام جلوی نظرمه. فاطمهی 19 سالهای که پرشور و ان

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

حتی شب اول رجب امسال هم بارون اومد...

برچسب: عنوان ندارد,این وبلاگ عنوان ندارد, نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

من اینور میزنهارخوری 8 نفره نشستم تو اونورش. محمد داره میاد خونمون و مسیر رو گم کرده. داری پای تلفن بهش آدرس میدی. همین قدر ساده و روون. اینو اون موقع نوشتم. چند هفته پیش. و رها شد. در واقع رها نشد همش همین بود. همش خلاصه میشد در "همین قدر ساده و روون". تمامش همینه... روزای اول عروسیمون نسبت به خونمون حس هتل داشتم. حس وقتایی که میری جایی و هیچ کدوم از وسایل مال خودت نیست. دلم میخواست توی اتاق خونه مامانم اینا بخوابم. حتی اون هفته اول که رفتم خونه مامانم اینا 3 ساعت خوابیدم تو اتاقشون و اون سه ساعت جوری عمیق بود که انگار چند روز بود نخوابیده بودم! ولی حالا ک

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

بعد از مدتها دارم از غرق شدن در کتاب لذت میبرم. یادمه آخرین باری که با تمرکز کتاب خوندم ماه رمضون سال گذشته بود! تو این مدت انقدر درگیری و کار داشتم که وقت مطالعه داشتم ولی تمرکز مطالعه رو نداشتم. یک پاراگراف رو 20 بار میخوندم و بعد از 10 دقیقه اصلا به خاطر نمیاوردم که کتاب دستمه و 20 بار از روی این پاراگراف خوندم! همه کتابها نه، ولی بعضی از کتابها این حس رو بهم میده که منم میتونستم اینو بنویسم. یعنی انقدر روون از جریان ذهنیم میگذره که به خودم میگم اینو منم میتونستم بنویسم و وقتی ایده کتاب عالی باشه حسرتم بیشتر میشه! به نظرم کتاب نوشتن آسونه و همه چی

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

دیروز کتابخونه رو چیدم. دو روز قبلش دوتایی همه کتابامونو ریختیم وسط تا بتونیم دسته بندیشون کنیم و سه تا کتابخونه رو هماهنگ بچینیم. بعضی از کتاب درسیهامون شبیه هم بود. بعضی از کتابها رو دو تا ازش داشتیم. تزیینی جاتمون که گاها جفت بودن! هرکی الان نتیجه کار رو ببینه تشخیص نمیده این مرج شدن کتابخونه دو تا آدم مختلف بوده! جز کتابای مدیریتی که اصلا باهاشون ارتباط برقرار نمیکنم (:دی) بقیه کتابا میتونستن کتابای من باشن. در واقع کتابای من بودن که خونده بودمشون ولی نداشتمشون! تا قبل از کتابخونه خیلی از وسایلمون رو مرج کرده بودیم و توی خونه چیده بودیم. از کمد

برچسب: نویسنده: کیانوش عابدی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی